در این اتاق باد می آید بر شمع و سیاهی و تحقیر می وزد در آن اتاق کدام اتاق نمی دانم باد می وزد بر عشق و باور و صبح و گندم راستی، راستی بگویم آن دو چشم آن تن رویازده در آن ماه اسفند در آن برف ناگهانی جرقه زد و پایان یافت سپس من به کدام سمت دویدم به یاد ندارم مدت ها بود که من دیگر نمی نوشتم بر دیوار مدت ها بود که من دیگر سخن نمی گفتم در خانه در کوچه آسمان می خواست فرو ریزد بر کدام خانه بر خانه ی ما بر خانه ی تو ما نمی دانستیم گفتیم: پس ابر را بپوشیم بر تن لباس کنیم شاید در امان باشیم دیگر زمستان و پرتقال در راه بود آیا سرنوشت ما بود که با شادی روزهای مانده ی عمر را بر دیوارها با رنگ قرمز و آبی نقاشی کنیم؟