روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشكسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
وگفتگو نمی كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچک همسایه
شبها به كارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می كشید
و در تصورش
تصویر تو
بلندترین سرو باغ را
تحقیر كرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاک تر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور، آن چشم پاک را
پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر...
چه؟ او!؟ نه! آه... نمی آید.
+
نوشته شده در ساعت 13:20  توسط ا . رُستنی