تبليغاتX
تمشک: می تواند باعث جوش شما هم شود
جدا کردنِ دانه های مستِ انار
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود

شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم
وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود
+ نوشته شده در  ساعت 15:57  توسط ا . رُستنی 

آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است
+ نوشته شده در  ساعت 13:45  توسط ا . رُستنی 

پارس کن سگ!
مگر قرار ما نه همین بود
که تو حضور غریبه را به من بچکانی / بترسانی؟

پشت در است       نمی شنوی؟ ــ بویش را؟
پشت در است
و می تواند       بی زحمتی عبور کند       پارس کن سگ!

زمان
چای غلیظ سردی تَهِ فنجان (قابل مصرف نیست)
و من نمی توانم
از این زمین یخ زده
به سمت دیگر میدان عبور کنم
(مثل غریبه که از درِ بسته)

زمان
ته اتاق دارد می خشکد
(ای کاش زنگ تلفنی این بی مصرف را!)

غریبه وارد شده
(غریبه / عاشق چای سرد بی مصرف)
رسیده
رسید بالای سرم / پس چرا تو       این همه ترسیده ای؟
پارس کن!
پارس کن سگِ من

+ نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط ا . رُستنی 

کفش‏هایم کو،

چه کسی بود صدا زد سهراب؟!

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

بوی هجرت می‏آید:

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی‏واژه که همواره مرا می‏خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش هایم کو؟!

+ نوشته شده در  ساعت 9:5  توسط ا . رُستنی