ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود
+
نوشته شده در ساعت 15:57  توسط ا . رُستنی
+
نوشته شده در ساعت 13:45  توسط ا . رُستنی
پارس کن
سگ!
مگر قرار ما نه همین بود
که تو حضور غریبه را به من بچکانی / بترسانی؟
پشت در است نمی شنوی؟ ــ بویش را؟
پشت در است
و می تواند بی زحمتی عبور کند پارس کن
سگ!
زمان
چای غلیظ سردی تَهِ فنجان (قابل مصرف نیست)
و من نمی توانم
از این زمین یخ زده
به سمت دیگر میدان عبور کنم
(مثل غریبه که از درِ بسته)
زمان
ته اتاق دارد می خشکد
(ای کاش زنگ تلفنی این بی مصرف را!)
غریبه وارد شده
(غریبه / عاشق چای سرد بی مصرف)
رسیده
رسید بالای سرم / پس چرا تو این همه ترسیده ای؟
پارس کن!
پارس کن سگِ من
+
نوشته شده در ساعت 21:20  توسط ا . رُستنی
کفشهایم
کو،
چه کسی بود صدا زد سهراب؟!
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
بوی هجرت میآید:
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش هایم کو؟!
+
نوشته شده در ساعت 9:5  توسط ا . رُستنی