تبليغاتX
تمشک: می تواند باعث جوش شما هم شود
جدا کردنِ دانه های مستِ انار

خيال خام پلنگ من، به سوی ماه جهيدن بود

و ماه را ز بلندايش به روی خاک، کشيدن بود


پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود


گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود


من و تو آن دو خطيم _ موازيان به ناچاری _

که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود


اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود


شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريب کار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود


چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود

+ نوشته شده در  ساعت 2:56  توسط ا . رُستنی 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می​شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می​گذری
بر حذر باش که سر می​شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

+ نوشته شده در  ساعت 15:1  توسط ا . رُستنی 

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم  می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم، دیده ام

کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر!
کسی بهتر!
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست،
مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلند تر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است، نمی ترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می تواند از مغازه ی سید جواد، هرچه که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ “الله “
که سبز بود : مثل صبح سحر، سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ….
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر مزه ی پپسی خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابان ها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابان ها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست،
روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونی ست
و آب حوضشان هم خونی ست
و تخت کفش هاشان هم خونی ست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند!

چقدر آفتاب زمستان تنبل است!

من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب، خواب ببیند؟

من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست، در نفَسش با ماست، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می شود، بزرگتر می شود!
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درختهای دختر سید جواد را قسمت می کند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را می دهد
من خواب ديده ام …

+ نوشته شده در  ساعت 0:1  توسط ا . رُستنی 

ای جان و ای جانان من هذا جنون العاشقین
ای وصل و ای هجران من هذا جنون العاشقین

راه مرا پایان تویی درد مرا درمان تویی
جان مرا جانان تویی هذا جنون العاشقین

دیوانه‌رویت منم آشفته مویت منم
سرگشته‌كویت منم هذا جنون العاشقین

پروانه شمعت منم افسانه جمعت منم
دردانه سمعت منم هذا جنون العاشقین

ای شاه درویشت منم درویش دل ریشت منم
بیگانه و خویشت منم هذا جنون العاشقین

شمع ترا پروانه من عشق ترا افسانه من
گنج ترا ویرانه من هذا جنون العاشقین

جان و جهان من تویی روح و روان من تویی
فاش و نهان من تویی هذا جنون العاشقین

بستم بتا در دیر جان زنار زلفت در میان
از كفر و دینم بر كران هذا جنون العاشقین

از روی تو نورعلی شد در دلم تا منجلی
مستانه گویم یللی هذا جنون العاشقین
+ نوشته شده در  ساعت 15:24  توسط ا . رُستنی 

می خواستم کتابم را نذر تو کنم

به چشم هایت نگریستم
چشم نداشتی

می خواستم ببوسمت
به صورتت نگاه کردم
چهره نداشتی

می خواستم دستت را بگیرم
دست نداشتی

حرف های دل نشین مرا نشنیدی
گوش نداشتی

دوست داشتم چیزی بگویی
زبان نداشتی

می خواستم کنارت بنشینم
کناری نداشتی

می خواستم کتابم را نذر تو کنم
اسم نداشتی

شعرم را کبوتر پس آورد

در این دنیا زنی آن طور که باید
پیدا نمی شود
+ نوشته شده در  ساعت 19:25  توسط ا . رُستنی 

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!




و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.




کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.




توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

+ نوشته شده در  ساعت 22:40  توسط ا . رُستنی